... من و دخترام ...

اينجا مينويسم از خاطرات خوشمون با هم ،از روزاى قشنگ بچه گى تون با هم

آخ جون دخمل داریم

1390/4/6 20:57
نویسنده : نرگس
271 بازدید
اشتراک گذاری

niniweblog.com

سلام عزیز جونم...

امروز صبح از وقتی بابا حامد رفت مغازه من بیدار شدم و خیلیم سر حال بودم ، اصلا امروز خیلی خیلی روز خوب و با عشقی بود ...

وقتی داشتم صبحونه میخوردم به این فکر کردم چه چقدر خونوادمو بابا حامدتو دوست دارم و خیلی احساساتی شدم و گریه کردم...

از خدا خواستم مواظب همشون باشه و به بابایی اس ام اس دادمو گفتم خیلی دوسش دارم...

واسه امروز ساعت ٣ بدون تجویز دکترم نوبت سونو گرفتم چون دیگه طاقت من و همه طاق شده بود که بفهمیم که تو دخملی یا پسمل؟!؟!

ناهار خوردم و رفتم نشستم تا نوبتم شه و وقتی نوبتم شد بی خیال روی تخت دراز کشیدم ومنتظره شنیدن بچه پسره ی دکتر بودم که یهو گفت دختره ...

اصلا باورم نمیشد و به دکتر دو سه بار گفتم واقعا؟!؟!گفت : بله دختره واقعا ...

خیییییلی خوشحال شدم و تو خیابون مثل دیوونه ها میخندیدم ...

آخه مطمئن بودم که تو پسری ، هر کی منو میدید میگفت پسره ، از اولم به دلم افتاد که پسری ، یکی دو بارم فال قهوه گرفتم گفتن پسری ... ولی دخمل بیشتر دوست داشتم ...

خلاصه به بابایی زنگ زدم و گفتم تو دخملی و فکر کرد الکی میگم آخه یه بار که نمیدونستم  الکی گفته بودم دخملی به مامانم و خاله نفیسه هم زنگ زدم و گفتم و کلی خوشحال شدن ..

بعد رفتم مغازه پیش حامد و بهش گفتم راست گفتم و خیلی ذوق کرد ...

خدا ما رو خییلی دوست داشت و یه دخمل نازنازی بهمون داد...

دخمل خشلم زود بزرگ شو و بیا تو بغلم ...

راستی منو بابایی خیلی دوست داریما مواظب خودت باش...

 niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)