آخ جون دخمل داریم
.gif)
سلام عزیز جونم...
امروز صبح از وقتی بابا حامد رفت مغازه من بیدار شدم و خیلیم سر حال بودم ، اصلا امروز خیلی خیلی روز خوب و با عشقی بود ...
وقتی داشتم صبحونه میخوردم به این فکر کردم چه چقدر خونوادمو بابا حامدتو دوست دارم و خیلی احساساتی شدم و گریه کردم...
از خدا خواستم مواظب همشون باشه و به بابایی اس ام اس دادمو گفتم خیلی دوسش دارم...
واسه امروز ساعت ٣ بدون تجویز دکترم نوبت سونو گرفتم چون دیگه طاقت من و همه طاق شده بود که بفهمیم که تو دخملی یا پسمل؟!؟!
ناهار خوردم و رفتم نشستم تا نوبتم شه و وقتی نوبتم شد بی خیال روی تخت دراز کشیدم ومنتظره شنیدن بچه پسره ی دکتر بودم که یهو گفت دختره ...
اصلا باورم نمیشد و به دکتر دو سه بار گفتم واقعا؟!؟!گفت : بله دختره واقعا ...
خیییییلی خوشحال شدم و تو خیابون مثل دیوونه ها میخندیدم ...
آخه مطمئن بودم که تو پسری ، هر کی منو میدید میگفت پسره ، از اولم به دلم افتاد که پسری ، یکی دو بارم فال قهوه گرفتم گفتن پسری ... ولی دخمل بیشتر دوست داشتم ...
خلاصه به بابایی زنگ زدم و گفتم تو دخملی و فکر کرد الکی میگم آخه یه بار که نمیدونستم الکی گفته بودم دخملی به مامانم و خاله نفیسه هم زنگ زدم و گفتم و کلی خوشحال شدن ..
بعد رفتم مغازه پیش حامد و بهش گفتم راست گفتم و خیلی ذوق کرد ...
خدا ما رو خییلی دوست داشت و یه دخمل نازنازی بهمون داد...
دخمل خشلم زود بزرگ شو و بیا تو بغلم ...
راستی منو بابایی خیلی دوست داریما مواظب خودت باش...
.jpg)


آخ جون دخمل داریم
