a



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 28 / 12 / 1391 ] [ 3:49 بعد از ظهر ] [ نرگس ] [ ]
پست پاییزی + عکس

سلام نفس مامان بعد از مدتها اومدم از شیرین زبونیت بگم با کلی عکس تو فصل خوب پاییز...

 

بی مقدمه میریم سراغ شیرین زبونی ...

 

چند شب پیش موقع خواب :قوربون این مامان خوشکل و نازم برم من

من :تعجببوسبوسبوسبغل

دیشب باز موقع خواب : خدایا یه کاری کن مامانم خوابا ی خوب ببینه و بعد این دعا رو واسه خودش و بابایی هم کرد

بازم من :گریهمحبت

رزانا : مامان بدون من میمیری ؟؟؟زبان

1 ماه پیش که تازه نارنگی اومده بود دم میوه فروشی به بابایی گفتم نارنگی هم  بگیر بابا گفت  شاید ترش باشه الان و رفت  ...

رزانا : مامان گریه نکن میخره خندونک

رزانا کاهی اوقات به من میگه :مامان تو خییلییی باهوشی عینک

روی شیر آب حباب بود از بابا پرسیدی این چیه ؟ گفت بادکنک گفتی نههههه حبابه هیس

رزانا موقع بازی با تبلت : از پسش برمیام 

وقتی کاری که میخواد انجام نمیدم  میگه: از دست این مامان 

چند وقت پیش آبگوشت درست کردم گفتی : مامان این نه بوی سوپه نه آش بوی چیه ؟بدبو

از جملاتی مثل مامان هر چی شما بگی و چشم و خییلیی ممنون و لطفا زیاد استفاده میکنی دختر با ادبم عینک

خب عزیز مامان این یه بخش خییلیی کوچیک از شیرین زبونای شما گل رز نازم بود ...

اینم بگم که واقعا مهربونی اینو فهمیدم محبت

من و بابایی همیشه عاشقتیم

دوستان میتونید من و دخترمو تو اینستاگرام دنبال کنید : nargesrezaean

اینم چندتا از عکسات :

تولد 3 سالگیت 3 آبان 

 

1

 

2

 

 

 

3

 

 

عروسیه خاله 

 

 

 

کیش 

 

 

بدون شرح 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 19 / 9 / 1393 ] [ 7:31 بعد از ظهر ] [ نرگس ] [ ]
تنظیم خواب(2 سال و 8 ماه)

 سلام  ...

چند وقته یه کتاب در مورد تنظیم خواب کودکان میخونم ...

چون رزانا خییلیی بد خوابه شبا دیر میخوابه و حتما باید اول پیش خودم خوابش ببره و بعد بره رو تختش ...

چند بار باهاش خوابیدن تنهایی رو تخت رو امتحان کردم ولی خودمم تو اتاق پیشش بودم ولی چون این کار مرتب تکرار نمیشد به هدف نمیرسیدم ولی دیشب دیگه تصمیم گرفتم که بعد از برنامه خواب قصه و لالایی شب به خیر بگم و از اتاق بیام بیرون ، چون شبا دیر میخوابی و صبحا دیر بیدار میشی ساعت 10 رفتیم تو اتاق که ساعت خوابت رو هم هر شب کم کم بیارم عقب خلاصه بعد از قصه و لالایی برق و خاموش کردم و بوست کردم و گفتم شب به خیر و اومدم بیرون گفت شب به خیر و فقط گفت در و نبند ،سرش با لالایی تو موبایل من گرم بود ...

و بعد تازه بهونه گیریاش شروع شد اول گفت لالایی دیگه نمیخوام ، از چراغ خواب میترسم چراغ خوابشو بردم ، از این جوجو میترسم گذاشتمش یه جا نبینه ، آب میخوام آب آوردم براش،، یخههه!!! عوضش کردم ...با کلی گریه

حالاقبل خواب هم آب خورده و هم دستشوویی رفته و تو این بین 2 بار هم از تخت اومد پایین که گذاشتمش سر جاش...

دوباره گریهههه جیش دارم! جیش کرده و برگشته ...گریهههه پی پی دارم ! دوباره بردمش وبا عصبانیت گفتم رزانا این دفعه اگه نخوابی در اتاقو میبندم از دستشوویی که اومد بیرون و گفت مامان میرم سر جام بهم بگوو خییلیی دوست دارم شب به خیییر بوسش کردم و دوباره گذاشتمش رو تخت چون از قبل بهش قول پارک و جایزه اسباب بازی داده بودم دوباره با زبون شیرین خودش گفت  مامان  جایزه نمیخوام فوط (فقط) تو  ناراحت نشو فوط بریم پارک و فله پلخ (چرخ و فلک) اسباب بازی نمیخوام یعنی عااااشقتم مهربونممم...

و           بعد از چند دقیقه دوباره از تخت اومد پایین و بردمش تو تخت و داشت آآآروم گریه میکرد و بالاخره بعد از 2 ساعت کلنجار رفتن ساعت 12:10 خوابش برد ...حس خوبی داشتم که شب اول بدون چسبیدن به من خوابش برد ... خدا رو شکر ...

ایییینم عکسش

1

 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 9 / 4 / 1393 ] [ 12:00 قبل از ظهر ] [ نرگس ] [ ]
2 سال و 8 ماهه من

سلام فرشته کوچیکم ... به اندازه دنیا دوست دارم ... دیشب قبل خواب بهم گفتی مامان ناراحت نباش من خییلیی دوست دارم ....  من و میگی ...

از دیشب تا حالا درگیر این جمله م ...

 

1

 

 

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 9 / 3 / 1393 ] [ 10:35 بعد از ظهر ] [ نرگس ] [ ]
متفرقه ...

سلام همه وجود مامان ...

امروز 23 روز از زمان پوشک گیریت میگذره ... دیگه هم جیش و هم پی پی رو میگی ...

خدا رو شکر که این مرحله هم به خوبی گذشت و از اول خوووب همکاری کردی ...

البته خییییلیییی موقع ها هم به خاطر شیطونی نمیگفتی و شلوارتو خیس میکردی که این قضیه هم رفته رفته کمتر شده ولی همچنان شبا پوشکت میکنم  تا وقتی که شبا هم تا صبح هم خشک بمونی ...

حرف زدنت هم روز به روز داره بهتر و بهتر میشه فدات شم من مثلا جمله ای مثل : مامان بیا با هم گیگه عکس بیبینیم ...رو میگی ...شیرین زبون من ...

خیییلییی بد غذایی و کم غذا میخوری و به زور باید بهت غذا بدم و همچنین بد خواب هم هستی و شبا به زور باید بخوابونمت ، انشاله از اول هفته دیگه میذارمت مهد کودک دوباره امیدوارم که با مهد رفتن خواب و غذات رو نظم و روال بیفته ...

اینم از عکسات به مناسبت یلدا وکریسمس ...

 

1

 

 

2

 

 

 



[ موضوع : ]
[ جمعه 13 / 10 / 1392 ] [ 3:01 بعد از ظهر ] [ نرگس ] [ ]
خداحافظ پوشک مرحله 1

عزیزترینم چند وقته که میخوام از پوشک بگیرمت ولی هم با خودم میگفتم یه کمی بزرگتر شی و هم اینکه چون بیرون کار میکنم سخت بود واسم و این مسئله برام تبدیل به یه غووول شده بود و امروز که خونه مونده بودم دلمو به دریا  زدم بعد از اینکه پی پی کردی رفتیم دستشویی و بهت گفتم با پوشک خداحافظی کن چون از الان دیگه پوشک نمیشی با هم بالاتفاق با پوشک بای بای کردیم و انداختیمش سطل آشغال...بای بای

چون 2 ماه تا عید داریم و ماه دیگه فرشارو میشوریم الان بهترین موقع ست برای این کار ...

امروز که 25 ماه و 17 روزه ای یه قدم به سمت خانم تر شدنت برداشتیم هر چند امروز  اصلا تو دستشویی جیش نکردی و چند بار خودتو بیرون خیس کردی ولی امید داریم که با گذر زمان بهتر شی الانم جیش کردی و خودت سریع شلوارتو درآوردی از بعد از ظهر برات یه تخم مرغ شانسی گرفتمو بهت نشون دادم که اگه تو دستشویی جیش کنی بهت میدم ولی تا الان که موفق نشدی بگیریش الان که آخر شبه برای آخرین بار میبرمت دستشوویی ببینم جیش میکنی یا نه الان برمیگردم خبر میدم ...چشمک

 

بببببببببببلللللللللللللللهههههههههه تشویقتشویقتشویقتشویقتشویقماچقلب

بالاخره جیش کردی آخیش خستگیم درومد ، کلی برات ذوق کردم و دست زدم ...

بیا مامانی اینم جایزت نوش جونت ...قلب

فقط امیدوارم خوابت ببره واسه خاطره  کاکائو میگم متفکر

 

1

 

2

 

3

 

 



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 20 / 9 / 1392 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ نرگس ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد